|
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید. اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه های بود که گذشت.
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
در میان دشتستان خاموشها چشمانم را می گشایم و می نگرم سکوت مرگ آور مرداب را و باور می کنم نگاههای بی محبت را چشمانم به سیاهی شبهای بی ستاره خیره شده است همه جا تاریکی و سکوت غم انگیز به بیکرانه مردابی وحشت زا و حسرت آور ، دریایم نا آرام و پرتلاتم ، از میان سیاهی ها سکوتها، مرگ و خاموشیها، مرغ سپیدبال خیالم تنها در بی نهایت ظلمت ره می سپارد بر گورستان خاموش زندگی ، زندگی را فقط در میان پرواز مرغان سپید بال دریائم حس می کنم . آنکه لطافت روحشان را پرواز قرار دارند و در این گیتی وحشت زا به بی باکانه پروازشان را بر قلب آبی آسمان وسعت بخشیدند دریایم، دریانام من است، خروش و طوفان فریاد منت و سیلی امواج سهمگین پیکارم اما با این همه، غمی دارم به بیکرانی سکوت ، غم را با که به تقسیم بنشینم که یارای تحمل یارگرانش را داشته باشد. با شب! اما نه ! زیرا که او سپیدی صبح را آرامش قلب خود می سازد با مهتاب ! نه ! زیرا مهتاب خود درخششی را از خورشید می گیرد! پس با خورشید ! باز هم نه ! زیرا خورشید نیز گمنامی است در قلب گیتی. مرداب همزاد من است ، او هیچگاه بیدار نشد، گویی زنجیره ها بی مهری بر قلبش چنگ انداخته اند، مرگ گلها را می رسند، خشکی زمین را باور دارد ، گویی پرنده را می نگرد. اما قلب او تاریک تر از آن است که حقیقت را دریابد. او آرام و با قلبی سیاه به خواب عمیق فرو رفته است ای کاش می توانستم از این مرگ حسرت آور رهایش سازم. من به خواب عمیق او حسرت نمی خورم زیرا من دریایم و خروش معنای زندگی من است ، حق در آن که گیتی به خواب می رود ، گلها در آغوش هم خواب زندگی و برون می بینند پرندگان سکوت اختیار می کنند و چادر شب بر جهان سایه گستر می شود. با قلبی نا آرام امواج طوفانم را آواز خوش روزگاران می سازم و ره می سپردم تا بی نهایت پاکی و صداقت تا قلبی آبی اقیانوس . من دریایم با روحی پر خروش و قلبی بر قرار و من به اشعه های فروزان نگاهم با مرداب حرفها دارم. دستان محبتم را به سویش روانه می سازم تو را به عمق نگاهم دعوت می نمایم، او را به حرکت و تلاش دعوت می کنم، زندگی زمین و گل و سبزه و پرنده را از زمزمه دعوت خود می سازد . هر چند قلب او تیره تر از سیاهی شب است . هر چند او با خروش امواج من کینه دیرینه دارد. اما، اما من مرداب را بیدار می سازم و به گوش مرداب آواز زندگی می خوانم، مرداب را جاری می سازم در میان لبهای تشنه کویر تا بوسه گاه مرداب قلب عاشق گل سرخی زیبا در دل خاک تشنه باشد
|
About![]()
سلام به همه دوستانی که به وبلاگ من اومدند امیدراوم که از وبلاگ من راضی باشد Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 Links
لحظه های انتظار |