تبليغاتX
تنهایی مرداب





















تنهایی مرداب

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

+نوشته شده در جمعه 1387/09/08ساعت14:16توسط حسین | |

يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت23:12توسط حسین | |

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم

              غافل از

آنکه خوشبختی همان لحظه های بود که گذشت.

+نوشته شده در جمعه 1387/08/24ساعت22:25توسط حسین | |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند

 و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش

 را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا

هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

 و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان

 را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را

 گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.

 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود
.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام

برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+نوشته شده در جمعه 1387/08/24ساعت22:23توسط حسین |

در میان دشتستان خاموشها چشمانم را می گشایم و می نگرم سکوت

مرگ آور مرداب را و باور می کنم نگاههای بی محبت را چشمانم به سیاهی

شبهای بی ستاره خیره شده است همه جا تاریکی و سکوت غم انگیز به

 بیکرانه مردابی وحشت زا و حسرت آور ، دریایم نا آرام و پرتلاتم ،

 از میان سیاهی ها سکوتها، مرگ و خاموشیها، مرغ سپیدبال خیالم تنها

در بی نهایت ظلمت ره می سپارد بر گورستان خاموش زندگی ،

زندگی را فقط در میان پرواز مرغان سپید بال دریائم حس می کنم .

آنکه لطافت روحشان را پرواز قرار دارند و در این گیتی وحشت زا به

 بی باکانه پروازشان را بر قلب آبی آسمان وسعت بخشیدند

دریایم، دریانام من است، خروش و طوفان فریاد منت و سیلی

 امواج سهمگین پیکارم اما با این همه، غمی دارم به بیکرانی سکوت ،

غم را با که به تقسیم بنشینم که یارای تحمل یارگرانش را داشته باشد.

 با شب! اما نه ! زیرا که او سپیدی صبح را آرامش قلب خود می سازد

با مهتاب ! نه ! زیرا مهتاب خود درخششی را از خورشید می گیرد!

پس با خورشید ! باز هم نه ! زیرا خورشید نیز گمنامی است در قلب گیتی.

مرداب همزاد من است ، او هیچگاه بیدار نشد، گویی زنجیره ها بی مهری

 بر قلبش چنگ انداخته اند، مرگ گلها را می رسند، خشکی زمین را باور دارد ،

 گویی پرنده را می نگرد. اما قلب او تاریک تر از آن است که حقیقت را دریابد.

 او آرام و با قلبی سیاه به خواب عمیق فرو رفته است ای کاش می توانستم

 از این مرگ حسرت آور رهایش سازم. من به خواب عمیق او حسرت نمی خورم

زیرا من دریایم و خروش معنای زندگی من است ،

حق در آن که گیتی به خواب می رود ، گلها در آغوش هم خواب زندگی

 و برون می بینند پرندگان سکوت اختیار می کنند و چادر شب بر جهان سایه

 گستر می شود.

با قلبی نا آرام امواج طوفانم را آواز خوش روزگاران می سازم و ره می سپردم

تا بی نهایت پاکی و صداقت تا قلبی آبی اقیانوس .

من دریایم با روحی پر خروش و قلبی بر قرار و من به اشعه های فروزان

 نگاهم با مرداب حرفها دارم.

 دستان محبتم را به سویش روانه می سازم تو را به عمق نگاهم دعوت می نمایم،

 او را به حرکت و تلاش دعوت می کنم، زندگی زمین و گل و سبزه

 و پرنده را از زمزمه دعوت خود می سازد .

هر چند قلب او تیره تر از سیاهی شب است .

هر چند او با خروش امواج من کینه دیرینه دارد.

اما، اما من مرداب را بیدار می سازم و به گوش مرداب آواز زندگی می خوانم،

 مرداب را جاری می سازم در میان لبهای تشنه کویر تا بوسه گاه مرداب

 قلب عاشق گل سرخی زیبا در دل خاک تشنه باشد

+نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت22:16توسط حسین | |